کلمه «حق» و «حقیقت» در معانى مختلفى استعمال شدهاند؛ یکى از معانى آن «چیزى که باید یا سزاوار است که باشد» است و این سزاواری نیز در حوزه و قلمرو هست و نیست و بایدها و نبایدهای شرعی و اخلاقی و قانونی مطرح میشود، در مقابل نیز، واقعیت را «چیزى که هست» معنى کردهاند و شامل تمام آنچه خارج از ذهن بشر، وجود دارد، اعم از واقعیتهای هستیشناسانه، تاریخی، اجتماعی و مانند آن میشود.
از منظر لغت شناسان، حقیقت از ماده «حق» به معنای راستی و درستی و چیزی که باید از آن دفاع کرد و اصل و منتهای هر چیز آمده.[1] در اصطلاح جدید «حقیقت» به ادراکی گفته میشود که با واقع مطابقت دارد.
اصطلاح واقعیت، معمولاً به اشیاء بالفعل، ذات اشیاء و نفس الامر اطلاق میشود؛ برای مثال گفته میشود، تفاوت موجودات در عالم یک واقعیت است، یعنی بالفعل وجود دارد، یا گفته میشود، این سخن واقعیت دارد، یعنی در نفسالامر خود، صادق است و مصداق واقعی دارد، یا پرسیده میشود: واقعیت انسان چیست؟ یعنی ذات و ماهیت آن چیست؟ اما حقیقت ممکن است اصلاً اتفاق نیافتد و به همان صورت نفس الامری باقی بماند یا در خارج نیز اتفاق بیافتد و جنبه واقعیت پیدا کند.
واقعیت و حقیقت در مواردى مشترک هستند و در مواردى غیرمشترک، در مثال؛ بعثت انبیا هم حقیقت است و هم واقعیت، یعنى باید باشد و درواقع هم رخ داده است، اما حکومتهای فاسد در طول تاریخ از حقیقت به دور هستند، اما واقعیت داشتهاند؛ بنابراین واقعیت اعم از حقیقت داشتن یا نداشتن است.
بسیاری از واقعیات هستند که حقیقت نیستند و برخلاف حقیقت تحققیافتهاند و برخی واقعیات نیز کاملاً با حقیقت مطابقاند؛ بهعنوانمثال انسان باید در جهت رشد و کمال متعالی حرکت کند، این یک حقیقت است، ولی بعضی از انسانها بهجای آن در مسیر انحطاط و سقوط حرکت میکنند و واقعیت اینگونه است.
معیار صدق امور واقعی، حقیقت نفس الامری آنها است؛ بنابراین اصالت با حقیقت است که جنبه نفسالامری دارد و واقعیت در صورتی صادق و ارزشمند است که با حقیقت منطبق باشد؛ بنابراین صرف داشتن واقعیت خارجی باعث نمیشود که مفهوم ذهنی آن حقیقت باشد، مفهوم ذهنی قضیه، هنگامی حقیقت است که واقعیت خارجی آن نیز حق و صادق باشد؛ چراکه بسیاری از واقعیتهای موجود در خارج، امری باطل و ضد حق تلقی میشوند و قابلپذیرش نیستند و حتی گاهی لازم است با آن به مبارزه پرداخت؛ بهعنوان نمونه، ظلم و بیعدالتی هرچند واقعیتی اجتماعی است، اما ما آن را باطل و ضد حق میدانیم و با آن مبارزه میکنیم تا عدالت و برابری که بزرگترین ارزش اجتماعی است، جایگزین شود.
گاهی حقیقت بر واقعیت خارجی نیز اطلاق میشود، مانند اطلاق حقیقت بر ذات وجود خدای متعال که حقیقت الحقایق است؛ بنابراین دو کلمه واقعیت و حقیقت در برخی از موارد هممعنا و مترادفاند و هر یک جای دیگری به کار میرود؛ اما در برخی موارد بین این دو تفاوت وجود دارد.
در فلسفه اسلامی که متأثر از فلسفه یونانی است، حقیقت به معنای ادراک مطابق با واقع است. هر قضیهای که مطابق با واقع باشد، حقیقت است. اما بسیاری از اندیشمندان، حقیقت را به معنای مطابقت ادراک با واقع نمیدانند، بلکه تعریف دیگری از حقیقت ارائه میکنند: برخی مانند پوزیتیویسمها بر این باورند که «حقیقت عبارت است از توافق تمام اذهان در یکزمان بر یک قضیه». برخی دیگر مانند پراگماتیسمها حقیقت را عبارت از «فکری میدانند که در عمل مفید و دارای تأثیر نیکو باشد». در نظر گروهی دیگر، حقیقت عبارت است از «فکری که تجربه آن را تأیید کرده باشد»؛ و…
مشکل مشترک این نظریات، این است که منتهی به سفسطه و ایدهآلیست خواهند شد؛ زیرا در آنها، دریافت واقع مورد انکار قرار گرفته است. اینان خواستند از اشکالات سوفسطائیان رهایی یابند، ولی خود در چاله و دام آنها گرفتار شدند.
کسانی که «حقیقت را به معنای مطابقت با واقع» نمیپذیرند، بر این اعتقادند که حقیقت ثابت و مطلق وجود ندارد، بلکه حقیقت نسبی و تابع رفتار انسانها است.[2] درحالی که جریان هستی تابع واقعیات رفتاری ما نیست، بلکه تابع ناموس و سنتهای الهی است و آنکه خود را با حقیقت هماهنگ سازد، رستگار میشود و آنکه واقعیتی برخلاف آن بپوید، دچار تیرهبختی خواهد شد.
[1] عمید، فرهنگ لغات، ص 459.
[2] ر. ک: مطهری، مرتضی، اصول فلسفه، ج 1، ص 103 – 108.
No comment