هویت بشری از جنس ماده و این جهانی بود، اما هویت انسانی از سنخ ملکوت و عوالم فرا طبیعی و روحانی است. انسان در طبيعت پديد مي آيد، ولي نبايد در طبيعت براي هميشه ماندگار شود، زيرا در اين صورت هلاك خواهد شد، چون طبيعت هلاك شدني است. كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ؛[1] آدمي در مسير حر كت تكاملي خود پس از گذر از عالم طبيعيت و ماده، بايد هویت انسانی خود را با آگاهی و در حیات معقول بسازد و به رشد نهایی خود برسد.
ازآنرو در سن تكليف، آدمي ماموريت مي يابد تا دامن از طبيعت بيرون كشد و با سلوک عقلاني به حيات معقول كه اصل انسانيت و اختيار در آن شكل مي گيرد، مهاجرت نمايد، در غیر این صورت از هيچگونه خطري در امان نخواهد بود و امکان لغزیدن و گمراه شدن از مسیر اصلی زندگی و به هلاکت رسیدن، همواره او را تهدید می کند.
در حيات معقول انسان براي تمامي افكار، عقايد، اخلاق و رفتار خود دليل و برهان معقول و مشروع اقامه می کند و هر انتخاب او دارای استدلال است و اينطور نيست كه صرفا در پاسخ به اميال نفساني، دست به انتخاب بزند و زندگي کند.
زندگي معقول بر اساس انديشه شكل مي گيرد و نه احساس و ادراك غريزي، در اين نوع زندگي عقل فرمان مي دهد و نه اميال و خواسته هاي نفساني.
انسان در ابتدا بر اساس ادراك غريزي و احساس نيازهاي طبيعي كه در درون او وجود دارد، زندگي می کند و رشد بشری و طبیعی دارد، ولي بعد از سن بلوغ و تكليف وظيفه دارد كه زندگي خود را بر اساس انديشه و عقيده سامان دهد و با رشد عقلاني و زندگی اختیاری هویت خود را از بشری به انسانی ارتقاء بخشد.
البته ماندگار شدن در عالم عقل نيز نوعي عقب ماندگي محسوب مي شود. عقيده، انديشه، ايمان و عمل صالح داشتن، ابتداي راه است؛ فيلسوف شدن و حيات معقول داشتن پایان راه رشد انسان نيست. اهل معرفت پس از حيات معقول به وادي عشق و سلوک عرفاني مي رسند و از رابطه عاشقانه با خداوند و حالات خوش عارفانه لذتي سرشار مي برند و در این وادی به کمال نهایی وصول می یابند.
[1] قصص، آیه 88.
No comment