به گواهی اهل معرفت، از نیازهای ضروری گام نهادن در مسیر تهذیب و سلوک، در اختیار داشتن استاد عامل و عالمی است که با وقوف بر منازل سلوک، مسیر بندگی را معرفت اندوزانه تجربه کرده و بتواند تجارب اخلاقی سلوکی خود را در اختیار طالبان و سالکان راه قرار دهد. حافظ میگوید:
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
جالب است که حافظ سلوک و خودسازی بی مبنا و بی راهنما را با درافتادن به ورطه گمراهی، یکی میانگارد و از این منظر، پارهای از سلوکها و خودسازیها، گمراهکننده، بل در معنای درست، نوعی خودسوزی است و ازاینرو، در اختیار داشتن آگاهی برای فرجام یابی رستگارانه خودسازی، امری گریزناپذیر خواهد بود.
حافظ از شیخ راه و استاد طریق سلوک تحت عنوان «خضر» یاد میکند، شاید به این دلیل که خضر، نماد ماندگاری است و همیشه و در همه دورانها، حضور دارد، پس کسی که طالب چنین استادی است، نباید از یافتن او، نومید و مأیوس باشد و چنین آگاهان و دانایانی در همه اعصار و برههها، حضور دارند.
ممکن است به دلیل دشواری دستیابی به چنین مراد و استادی، از او تحت عنوان خضر یاد شده باشد و شاید چنین استادانی چون خضر، در حیات و هستی ما – بیآنکه نام و نشانی داشته باشند – حضور داشته باشند، پس این سالک است که باید پی کشف آنان باشد.
پس حافظ در این بیت: اولاً، طریق سلوک و مقامات آن را «مرحله» میداند و مرحله خواندن آن این نکته را فرایادمیآورد که مبادا کسی با نگاه غایت انگارانه به سلوک بنگرد. پس غایت و هدف نهایی، فراسوی سلوک است و نه در خود سلوک.
ثانیاً، مرحله انگاشتن آن به معنای، ناچیزانگاری آن نیست و هر کس نمیتواند به ذوق و سلیقه خویش، در این مسیر، رهسپاری کند، بلکه نیازمند استاد راهبلد است.
ثالثاً، آن راهبلد باید کسی چون خضر باشد، کمسخن و پردان و از دکان داری و مشی بازاری، رمنده و گریزان.
رابعاً، بسیاری از کسان به دلیل خوداتکایی در این امر خطا آفرین و خطرساز، بر این گمان که در روشنا راهی به رستگاری یافتهاند، تاریکیهای تودرتو و گمراهیهای باز نا گشتنی را به جان خریده و در این جهل، جان سپردهاند و حافظ با نصیحتی آمیخته به نهیب، ازاینروش پرهیز میدهد.
ضمناً نیاز به مربی عالم و ویژه دان، امری عقلانی است و در همه قلمروها و رشتههای علمی و عملی رجوع به اهل خبره وجود دارد. ممکن است کسی بپرسد آیا برای پیمودن مقامات معنوی – که از آن به سیر الی الله تعبیر میشود- آموزههای دینی کافی نیست؟ بهبیاندیگر آیا اصول کلی هدایت و سعادت که در کتاب و سنت آمده است؛ کتابی که بر جامعیت آن تأکید میشود، برای پیمودن این راه فقط شرط لازم است و کافی نیست؟
دراینباره گفتنی است، هدایت یافتگی یک امر است و آگاهی از راهها و روشهای مختلف سلوکی، مبنای سلوک، مقدمات، میانبرها، تسهیلکنندهها، موانع، مراتب، مراحل و اموری ازایندست، امری دیگر. در یک مثال محسوس، فرض کنید همه میخواهیم در ساعتی معین
به یک نقطه مشخص از شهر برسیم. آنکس که پیاده هم راه بسپرد، بههرحال -برفرض آگاهی از آن نقطه مشخص- بدان خواهد رسید،
اما آیا بین رسیدن او به این نقطه، با رسیدن کسی که سریعترین وسیله را در اختیار دارد و ضمناً کوچهپسکوچههای شهر را چون کف دست خویش میشناسد، تفاوتی نخواهد بود؟ انصاف، اقتضا میکند که بین این دو،
فرق بنهیم. البته شک نیست که مقصود از عالم فرزانه و راهبلد، کسی است که به تجربه، طی مرحله کرده باشد و صرف ادعا و حدیث و غوغا، کسی را به مقصد نمیرساند.
قرآن به شکل مطلق میفرماید:
<فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکرِ إِنْ کنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ> ؛
«در هر آنچه امر هدایت یافتگی بر آن متوقف است و از آن آگاهی ندارید، از دانایان بپرسید».
آیا راهیافتگی انسان، بر شناخت راه و مقدمات و دشواریها و آفات و آسیبهایش متوقف نیست؟ مجدداً بر این نکته تأکید میشود که مقصود از راهیافتگی، راهیافتگی کمخطر، پرسود و آگاهانه است وگرنه ممکن است حتی کسانی، ناخواسته و نادانسته نیز، راه را طی کنند.
آری، بر این نکته انگشت مینهیم در روشی که این کتاب عهدهدار ترسیم آن است، نباید در آموزهها و اندوختههای استاد راهبلد، اندک تعارضی با فحوای کتاب الهی و میراث ارزشمند اهلبیت وجود داشته باشد؛ زیرا چنین کسی از داشتن مشعلی که پیش پای خود را بنگرد، محروم است و او نمیتواند چراغ فروزان راه نشان، برای کاروان شب رو و بی چراغ باشد. لذا علی در نهجالبلاغه میفرماید:
«أیُّهَا النّاسُ اسْتَصْبِحُوا مِنْ شُعْلَةِ مِصْباحِ واعِظ مُتَّعظ؛ ای مردم! چراغ جانتان را با مشعل واعظان آراسته جان و عملگرا، فروزان نگهدارید».
امام زینالعابدین نیز در روایتی میفرماید:
«هلَک مَنْ لَیْسَ لَهُ حَکیمٌ یُرْشِدُهُ؛ هر کس فرزانه ناصحی ارشادگر نداشته باشد، گمراه میشود».
منظور از حکیم در این روایت همان استاد اخلاقی است که به حکمت رسیده و بر حقایق بنیادین دین و زندگی و هستی، اشراف کامل و آگاهانه دارد.
جایگاه استاد اخلاق در دین و جامعه، جایگاه ولایت و راهبری در جاده توحید و یکتاپرستی است. در این راه عالمان دینی وارثان انبیای الهی هستند.
حضرت علی میفرماید:
«العلم علمان، علم الادیان و علم الأبدان فبعلم الأدیان حیاة النّفوس و بعلم الأبدان حیاة الأجساد و اعلم انّ الادیان اشرف من الأبدان و حراسة الأدیان أوجب من حراسة الأبدان؛ دانش دو شاخه است: دانش آیین و دانش اندام. پس به مدد معارف و دانش ادیان، جانها حیات یابند و به سبب دانش ابدان و اندام، حیات جسمانی فراهم آید و بدان که (از یکسو) آیینها بر اندامها برتری دارند و (از دیگر سو) نگاهبانی دینها مقدم بر نگاهبانی بدنها است».
کار ویژه پزشک، شناخت بدن انسان و عوامل تأثیرگذار منفی و بیماریزا و عوامل تأثیرگذار مثبت و درمانگر و ارائه راهکارهای درمانی است و استاد اخلاق، همین نقش را در حیطه سلوک و تربیت معنوی انسان بر عهده دارد. عالم اخلاقی آسیبهای روحی انسان را میشناسد، دردها را درمان میکند و روش جان آرایی و تهذیب نفس را به طالبان آن میآموزد.
ویژگیهای مربی سلوک و استاد اخلاق
ضرورت در اختیار داشتن استاد شفیق و رفیق یک سخن است و شایستگیها و صلاحیتهای او سخنی دیگر. هرچند به تعبیر حقوقدانان، قانون بد، بهتر از بیقانونی است، اما در تعبیر استادان اخلاق این جمله را نمیتوان یافت که استاد بد داشتن بهتر از بی استادی است؛ زیرا استادی که اهل نباشد و ردای استادی را ناسزاوارانه بر اندام افکنده باشد، فرد تحت تربیت را به مفسدهها میکشاند.
در واقع ممکن است هرکسی به دلیل شناختهای فطری و الهامات الهی، پارهای و پنجرهای از راه و حقیقت را که شاهکلید هدایت و سعادت است، در اختیار داشته و با عزم و توکل – اگر از همان پنجرهها به بیرون بنگرد- افق پیش رو را، هموار و خود را در طی کردن راه استوار بیابد، اما استاد نا اهل باعث میشود که همین اندوختهها و اندکها، به یغما برود و به جای سیر در سبیل سعادت، راه دشوار کج روی را پیشه سازد. این است که فقط، وجود استاد کاردان و راهبلد و دلسوز و مهربانی که متربیان و راه آموزان را
به سهولت از گردنهها عبور دهد، ضرورت مییابد، نه در اختیار داشتن هر نوع استادی. اینک، تنها به پارهای از مهمترین ویژگیهای مربیان سلوک اشاره مینماییم:
اول. آراستگی و فضیلت معنوی؛
در کنار راهشناسی و حقیقتیابی، فضیلت مندی و خودآرایی را متذکر شدهایم تا بگوییم شناخت تنها کافی نیست و فرد باید افزون بر شناخت راه و یافتن حقیقت، جانش را به فضایل آراسته ساخته باشد. تفکیک این دو صفت در یک کلام بدان معناست که استاد راهبلد، هم به لحاظ مبادی و مبانی نظری، کار بلد و راهشناس و هم به لحاظ مباحث و مسائل عملی، پرتجربه و آزموده است.
دوم. اخلاص ورزی و خدامحوری؛
استاد نیکو و جمال آراسته، در همه مراحل و منازل، فقط باید به اخلاص سخن گفته و از شاگردان دستگیری کند و فقط خدا را در همه حال، در نظر داشته باشد و مبادا که دچار ریا شود یا هوس کند بر کرسی الوهیت جلوس نماید و جمع و خلقی را تباه و روسیاه سازد.
سوم. راهشناسی و حقیقتیابی؛
استادی که خود از شناخت راه و یافتن حقیقت محروم باشد، نمیتواند دیگران را در این مسیر مدد رساند. به تعبیر شاعر:
ذات نایافته از هستیبخش کی تواند که شود هستیبخش[1]
و بهاصطلاح اهل فلسفه، فاقد شیء نمیتواند معطی شیء باشد؛ همچنانکه انسان مستمند نمیتواند در مسائل مادی از دیگران دستگیری کند، مستمند و تنگدست معنوی نیز نمیتواند برای دیگران، پیامآور گشایش و شادی معنوی باشد.
چهارم. مهارت در امر دشوار تربیت؛
روشن است که هر کس راهبلد و کارآزموده باشد، اما با پیچوخمهای مسئله دشوار تربیت و تفاوتهای فردی تربیت جویان آشنا نباشد، نخواهد توانست در تربیت آنان توفیق حاصل کند. از سوی دیگر ممکن است انسان فاقد تخصص لازم در این حوزه، یا زمینه تربیت را نادیده انگارد یا زمانه آن را؛
زیرا هرکسی برای سلوک در این مسیر مردافکن، زمینه لازم را ندارد و ممکن است دو نفر به لحاظ ظرفیت و زمینه، با یکدیگر متفاوت باشند و استاد
ویژه دان و صاحب تبحر نمیتواند آموزههای یکسان را در اختیار این دو نفر قرار دهد.
زمانشناسی نیز نکته بسیار روشنی است و حدیث شریف امام صادق گویی زمانشناسی را در تحقق صفت عالمیت دخیل و مؤثر میبیند؛
«العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس»[2].
مفهوم مخالف این حدیث، آن است که عالم و استادی که زمانه را نمیشناسد، خود در گیرودار شبهات دستوپا خواهد زد و روشن است که «الغریق لا ینج الغریق» و چنین کسی نمیتواند مایه نجات دیگران از خفگی و خفتگی باشد.
پنجم. ادب و متانت در کنار خیرخواهی و شفقت؛
مقصود از ادب، افزون بر آراستگی به ادب دینی، آراستگی به آداب اجتماعی است. از نظر ما، فرقه ملامتیه که بهعمد، از ارتکاب افعال قبیح الوجه و ناروا – البته از منظر مردم و نه از منظر دینی – ابایی نداشتند تا اینگونه مورد توبیخ و ملامت مردم قرار گیرند و به سبب آن سرزنشها، نفسشان فروکوبیده و متواضع شود، شایستگی استادی سیروسلوک را نخواهند داشت؛ زیرا مراعات آداب اجتماعی نیز اگر حتی توصیه شرع مقدس نباشد، عقل ما را بدان ملزم میسازد.
حافظ میگوید:
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش[3]
مباهات به فسق، روش ملامتیه بود و منظور از فسق، ارتکاب چنان افعالی بود که گفته شد.
خیرخواهی و دلسوزی نیز صفتی نیست که ضرورت آن از کسی پوشیده باشد. امام رضا در حدیثی، امام معصوم را از پدر بر مردم مهربانتر معرفی میکند[4] و استاد اخلاقی که میخواهد، گام بر گام امام و پیامبر نهد، باید متصف به این مهربانی و دلسوزی در حد اعلا باشد. همچنین استاد صاحب وقار و متانت، نه سخن رکیک میگوید و نه به دنبال بیهوده پویی است.
[1]. جامی، هفت اورنگ، بخش 19.
[2]. شیخ کلینی، الکافی، ج 1، ص 27.
[3]. حافظ شیرازی، دیوان غزلیات، تصحیح غنی و قزوینی، ص 188.
[4]. عطاردی، عزیزالله، مسند الامام الرضا، ج 1، ص 69.
No comment